دلتنگی بیش از حد

دیشب خیلی بهم فشار اومد خیلی - خیلی دلتنگ دخترم شده بودم همش دستم طرف گوشیم می رفت که زنگ بزنم و با دخترم یه خورده حرف بزنم ولی انگار کسی بهم می گفت نه اینکارو نکن

نمی دونم چرا ولی اینو مطمئنم که اگه بهش زنگ بزنم دلتنگ من میشه و دلش میگره و دوست داره پیش من باشه ولی اصلا امکانش نیست که الان همو ببینیم چون نمی خوام هوایی بشه - الان داره درس می خونه و همش فکر و ذکر دخترم شده درساش و مشقاش

من مثل روزای گذشته شروع کردم به نگاه کردن به عکسای دخترم - و بغض که دیگه اجازه برای ورود ازم نمی گیره کارشو شروع کرد

خیلی خودمو نگه داشتم ولی یهو با صدای خیلی بلند شروع کردم به گریه کردن اشکام همینطور سرازیر می شدن و بهتره بگم که منفجر شدم سینم داشت آتیش میگرفت نفسم بالا نمی اومد بالشتم خیس خیس شده بود توی این حالت انسان دوست داره که به عشقش برسه ولی برای من اصلا مقدور نبود

/ 2 نظر / 4 بازدید
فاطمه

مرسی از حضورت و لطفی که بهم داری :) چی دقیقا حماقته چون میشه وبال گردن همسر؟

خانومی

یه مرد هیچ وقت گریه نمیکنه اما همین که گریه کنه یعنی کمرش زیر غم دنیا شکسته... وقتی پست هاتون رو میخونم شاید باور نکنید اما با هر کلمه ش منم اشک میریزم