نگاه می کنم

نگاه می کنم به ...

 در سکوت شب ، همه غافل از خود ،غرق در خوابند

و من نگاه می کنم به سکوت اشیاء و سردی روح آنها...

هرچه لمس می کنم و حس می کنم هرچه گرمای وجودم را در آنها حل می کنم جواب نمی دهند

نگاه می کنم و بازهم نگاه می کنم به اطرافم ولی بازهم نگاهی نمی بینم

سر در گریبانم و سر در گم

به جستجوی گرمایم ولی نمی یابم

گاه تنهاییم را بیش از بیش لمس می کنم در این همه هیاهوی سردی و بازهم لمس می کنم ولی لمس من جز سردی نیست..

خدا خسته شدم...

/ 0 نظر / 17 بازدید