شب به یاد ماندنی

دیروز بعد از مدت خیلی زیادی دخترم اومد پیشم یعنی یه جمعه خیلی خیلی عالی داشتم با دختر از صبح رفتم اوردمش پیشم و تا شب کلی رو سرم ورجه ورجه کرد

هر کار که دوست داشت انجام داد نقاشی کشید درو دیوار رنگ زد صورت منو آرایش کرد و کلی خراب کاری دیگه ، و من فقط با خنده های اون خوشحال بودم

شب که شد بردمش به پارک و تا تونست بازی کرد بعد از یخورده بازی دیدم با چشم خیس داره میات طرفم گفتم بابا چی شده گفت بابا یه پسری منو زد و من فقط می خندیدم بش گفتم که بابا مگه تو کلاس کاراته نمی ری یه فن بهش می زدی فقط تو خونه منو داغون کرده بودی و هرچی فن بلد بودی رو من اجرا کردی

و اون فقط گریه می کرد و من می خندیدم

فقط در اخر جمله بهش گفتم که هم دل من خیلی سوخت هم دیدم که اون داره منو با احساس نگاه می کنه

بهش گفتم که بابا من که همیشه کنارت نیستم خودت باید از خودت مواظبت کنی

فهمیدم که حرف منو گرفته و درک کرده چون رفتارش سریع عوض شد من هم دیگه چیزی نگفتم

دیشب موقع خداحافظی چند بار برگشت و پشت سرشو نگاه کرد وقتی داشت ازم دور می شد می رفت پیش مادرش انگار قلبمو هم داشت با خودش می برد و احساس می کردم که الانه بزنم زیر گریه ، ولی خودمو نباختم و سریع جم و جور کردم

و اون بعد از چند بار نگاه کردن سوار ماشین شود و رفت

حالا معلوم نیست که دیدار بعدی کی باشه....خدا خسته شدم

/ 1 نظر / 7 بازدید
farve

khoshhalam ke dokhtaretuno didin man ke un shab ba gerye khabidam az fekre inke ke chera ye baba nabayad betune dokhtaresho bebine...emruz sob bade namaz vaghti hava gorgo mish bud khabam nemibord nemidunam chera bi dalil fekr kardam age maman babam nabashan man chi kar mikonam ? hata az fekresh delam az jash kande shod