خدا خسته شدم

امروز صبح داشتم چنتا از عکسای دخترمو نگاه می کردم که رسیدم به نوشته های که قبلا تاپیپ می کردم ینی درد دلی که می نوشتم

شروع کردم به خوندن ، حالم خیلی گرفته شد طوری که یاد گذشته ها افتادم و چشام خیس شدن

خودم اصلا هواسم نبود تا اینکه همکارام بهم گفت که چی شده چرا چشات خیسه و من تازه متوجه شدم که ای دل غافل اشکام بدون اینکه ازم اجازه بگیرن سرازیر شدن و بدون اینکه من اصلا بفهمم صورتمو خیس خیس کرده بودن

اره دیگه ، حتی اشکام هم می دونن که دلم چقدر پره و سریع خودشون خالی میشن تا توی چشام خفه نشن

و من موندم و خاطراتی که نوشتم و چنتا قطعه عکس

خدا خسته شدم...

/ 0 نظر / 15 بازدید