لحظه های هستند

لحظه های هستند که هستیم چه تنها، چه در جمع اما خودمان نیستیم ، انگار روحمان می رود همانجا که می خواهد بی صدا بی هیاهو

همان لحظه های که راننده آژانس می گوید رسیدی...

فروشنده میگوید باقی پول را نمی خواهی؟

راننده تاکسی میگوید صدای بوق را نمی شنوی و مادر صدا می کرد حواست کجاست؟

ساعت هایی که

شنیدیم و نفهمیدیم

خواندیم و نفهمیدیم

دیدیم و نفهمیدیم

و تلوزیون خودش خاموش شد آهنگ بار دهم تکرار شد هوا روشن شد تاریک شد چای سرد شد غذا یخ کرد

دریخچال باز ماند و در خانه را قفل نکردیم و نفهمیدیم کی رسیدم خانه

و کی گریه هایمان بند آمد و کی عوض شدیم کی دیگر نترسیدیم از ته دل نخندیدیم و دل نبستیم

و چطور یکباره اینقدر بزرگ شدیم و موهای سرمان سفید و از آرزوهایمان کی گذشتیم و کی دیگر اورا برای همیشه فراموش کردیم

یک لحظه سکوت برای لحظه های که خودمان نیستیم

/ 1 نظر / 47 بازدید
helen

وبت خیلی قشنگه خیلی خوشم اومد ازش ایشالا موفق بشی [گل]