ملاقات جدید

امروز بعد از تقریبا یک ماه قراره من دخترمو ببینم ، دیروز بهم زنگ زد و گفت که بابا دلم برات تنگ شده و من هم گفتم که بابا چرا بهم دیگه زنگ نمی زنی

و کلی احوال پرسی ، دلم خیلی برا دخترم تنگ شده بعضی روزا واقعا دل تنگش می شم و شروع می کنم به اشک ریختن و آهنگ های غمگین گوش دادن

وقتی یاد گذشته ها می افتم قلبم شروع می کنه به درد گرفتن بغض هم که خدا خیرش بده همشه خدا همراه منه

امروز قراره من هماهنگ کنم که بتونم دخترمو ببینم ، می دونم چقدر دردسر خواهم کشید عصر که بتونم دخترمو یک بار دیگه بینم ، همه جوره دارند منو اذیت می کنم و من اصلا صدام در نمیات . امیدوارم یک روزی تاوان این کارشو بده

ولی در کل امروز خوشحالی خاصی دارم که قراره من دخترمو ببینم

یک ماه ندیدم و واسه این یک ماه فقط من سه ساعت وقت دیدن دارم به این هم میگن ملاقات اخه

از خدا می خام یک روزی یک جای بهش نشون بده این همه بدی های رو که در حق من کرده

/ 3 نظر / 13 بازدید
سی سیب

آخر چرا باید کارتون به اینجامی کشید بیچاره دختره چه گناهی داره بین مادرش وشما گیر کرده ؟دررحمت خدا بازه اگه میشه به خاطر دخترتون همه چیزو بزاری پشت سر واز نو همه چیز رو شروع کنید ودل بچه تونو به دست آورید .خدا خوشش میاد.

دریا

خدا جای حق نشسته ..اون شاهد همه چی هست و حق و به حق دار می رسونه ..خدا قدرت صبر بهتون بده ..ایشالله این وضعیت خیلی طول نمیکشه ..

ازياد رفته

هنوزم برات بهترينارو ارزومندم