و باز سکوت

دوباره مرا صدا کن، دوباره در ذهنت مرا به یاد آور .. اسمم... یادم و نوشته هایم را..

نگاهم کن که مدتی است ندیده ام نگاهت را.. نگاهی که همیشه مرا دگرگون میکرد..نگاه کن، ببین چه ساده شکستم..

به فراموشی سپرده شدم... ببین منم نشسته به زانوی غم... اکنون من تنها، در زمزمه سرد زمستان در آغاز بهاری بی فروغ به یاد تو سکوت میفروشم

آری سکوت میفروشم و لبخند میزنم.. اکنون من در زاویه تاریک زندگی با یاد تو کلمات را بهم گره میزنم و میخندم به تمام آرزوهایم.....

دوست داشتن همیشه گفتن نیست گاهی سکوت است، گاهی نگاه...!!

دیگر نمیگویم دوستت دارم من به وادی سکوت میروم بگذار حرفهای ناگفته آنقدر به صلیب لال شدنی کشیده شوند تا بمیرند !!!

تنها این معما مرا می آزارد چه باید کنم....؟      

/ 0 نظر / 15 بازدید