پنج شنبه لعنتی

روز پنج شنبه اصلا از خونه بیرون نرفتم همش توی خونه خودم بودم و سرم توی گوشی داشتم عکس های دخترمو مرور می کردم، رسیدم به عکسی که باهم توی پارک بودیم و از اون گرفته بودم بغض گلومو گرفت و و قطره اشکی از چشام سرازیر شد وقتی به عکس های بعدی رسیدم دیگه اشکام بهم مهلت ندادن و شروع کردن مثل بارون بهاری شور شور اومدن ،هم زمان هم داشتم دعای مناجات امیر المومنین گوش میدادم دیگه حالم بدتر شد اصلا خودم نبودم و هی خاطرات مثل صفحات کتاب جلوی چشمام ورق می خوردن و من فقط نظاره گر بودم الان که یاد اون شب می افتم حالتم عوض میشه - واقعا شب خیلی خیلی دردناکیو گذروندم

/ 3 نظر / 4 بازدید
ابراهیم

سلام خیلی خوبه با این سن کم وب نویسی میکنید. انشالله موفق باشید.[گل]

ياسي

خيلي سخته...حتي فکرمردن به همچين شرايطي هم عذاب اوره...اميدوارم بتونين راحت تر اين دوري رو تحمل کنين...من به شکل وحشتناکي دارم مطالبتون رو دنبال ميکنم...اميدوارم زوداردخترگلتون و ببينين...

ياسي

ادم بايديا خيلي بيرحم باشه ياخيلي بي عاطفه که اين مطالب و بخونه و غمگين نشه...درسته که شما نميخواين کسي رو غمگين کنين ولي مطالبتون خيلي ادم و متاثرميکنه...من روزي چندبارميام اينجا مطالبتون رو هرچندکه غمگينن ولي دوست دارم....