پاییز

این روزا دیگه اصلا حوصله زندگی کردن رو ندارم کارم شده فقط رفتن سرکار و برگشتن تو خونه و مستقیم رفتن به اتاق تا فرداش که دوباره همین آشو و همین کاسه

این روزا وقتی به آدمای دور ورم نگاه می کنم می بینم همه یه جواریی گیرن با خودشون با مشکلات با آسمون با کارشون . وقتی که می خام با کسی درد دل کنم می بینم که اون دلش اصلا واسه من جا نداره و پره از غمو غصه و درد و رنج و ....

این روزا وقتی توی پارکها قدم می زنم و برگ ریزان درختارو می بینم میگم که خدا این اولین پاییزی هست که دخترم کنارم نیست و این اولین بارانی هست که با دخترم زیر اون قدم نمی زنم

روزای سرد دارن میان ، روزای سرد دلگیر و ضد حال ، روزای دپرس شدن دارن می رسن روزای که می دونم سخته خیلی هم سخت

و من اصلا واسه این روزا آماده نیستم واسه روزای دپرس شدن ، به خدا قسم همش چند وقته بود که حالم خوب شده و از این دپرسی و غم دور بودم

ولی انگار به قول خودم (جمله که همیشه گفتم) اصلا شادی به ما نیامده اصلا خنده به ما نیامده

بازهم بی خیالش ، فقط خدا خسته شدم........

/ 2 نظر / 6 بازدید
راز

سلام عزیز اولین باری که وبلاگتون میام . وبلاگ زیبایی داری . [گل]

راز

محدثه مگه چی شده ؟ [ناراحت]