بزرگ شدن

بعد از تقریبا چند مدت طولانی من چند شب پیش دخترمو دیدم وقتی دیدمش از دور دوید و پرید توی بغلم

و من غرق بوسش کردم یهو نگاه بهش کردم دیدم دوتا از دندوناش افتادن و یه خورده هم قد کشیده

یه خنده ای کردم و گفتم که بابا داری بزرگ میشی داری واسه خودت خانم میشی ولی در دلم اتیشی بود که گداخته می شد

تقریبا کل دیدن و کنار من بودن نیم ساعت یا چهل و پنج دقیقه شد و مجبور شدم سریع تحویل مادرش بدم

وقت خداحافظی اینقدر بوسش کردم که حد نداشت وقتی داشت ازم دور می شد چشام خیس شدن ولی جلوی خودمو گرفتم جلوی اشکامو گرفتم ولی کسی نبود که جلوی دلمو بگیره اینقدر فشار بغض بهم وارد کرد که وقتی داشتم برمی گشتم خونه توی مسیر همینطور اشکامو سرازیر می کرد

و من با چشمانی خیس ازش دور شدم

خدایا خودت شاهد این روزها باش....

/ 4 نظر / 16 بازدید
دهکده

چرا با مادر محدثه ازدواج نمیکنی

نـیـوشـا خـانـومـ

طاقت بیار مرد [لبخند] چیزی نمونده محدثه نه ساله بشه بعدش میاد پیشت دیگه[لبخند] + به این فکر کن دیدیش و خوب بوده و لبخند بزن[لبخند]میدونم چیز سختی میخوام میدونم تو دلت میگی نشستی بیرون گود میگی لنگش کن ولی باور کن میشه هر چند که کلا شرایط بد هستش ولی همیشه میشه با رفتار شرایط رو بهترش کن

پرستووووو

روزگارا: تو اگر سخت به من میگیری، با خبر باش که پژمردن من آسان نیست، گرچه دلگیرتر از دیروزم، گر چه فردای غم انگیز مرا میخواند، لیک باور دارم دلخوشیها کم نیست زندگی باید کرد...!

ماهر نیسی

سلام دوست من هر وقت خاطرات شما رو می خونم تحت تاثیر قرار میگیرم و اشک هم میرزم واقعان غم انگیزه..... انشالله زندگی جدید تشکیل بدی و خودت با دختر و همسرت دور هم باشین ودیگر هیچوقت دوری هم نبیند[گریه]