دلتنگیه دوباره

چند روزی بود که حالم خوب شده بود و اینو به خاطر نظراتی که دوستان  می نوشتن می دونم چون خیلی به حرفاشون فکر می کنم و حتی شده خط به خط نظرات بچه ها رو تفسیر کردم و برای خودم امید می ساختم

چند روزی حالم خوب بود - ولی امروز از صبح بغض بدجوری گلمو فشار داد به طوری که پشت فرمون اشکام سرازیر شدن نمی دونم واسه چی بود چون توی اون لحظه من به دخترم اصلا فکر نمی کردم

ولی پیش خودم می گم که شاید روحم بهم یادآوری کرد که نه بابا تو حالا حالا باید غمگین باشی و باید هر لحظه به فکر دخترت باشی و لحظه ای از اون غافل نشی-ولی به جون دخترم قسم دیگه بریدم خسته شدم بیست و چهار ساعت شبانه روز بغض توی گلومه - وسط نمازم اشک می ریزم وسط ناهارم اشکم سرازیر میشه ، قبل از خوابیدنم شبا اشکام روی گونه هامه- نمی دونم نمی دونم - سخته توی این شرایط قرار گرفتن ولی من دارم با زمین و زمان می جنگم و به جلو میرم که شاید شاید روزنه ای باشه برای پایان دادن به این غم و غصه

ولی دارم خودمو گول می زنم این شرایط به هیچ عنوان عوض نمی شن وباید خودمو وفق بدم با این شکل زندگی کردن - سخته به خدا سخته ولی من محکوم شدم به این حالت

حالتی که نوشتنش هم برایم عذاب آوره . خدا خودت کمک کن تحمل کنم یه زمانی یه جای کمکم کردی حالا هم ازت عاجزانه درخواست کمک می کنم

کمکم کن خدا...ناراحت

/ 3 نظر / 3 بازدید
ياسي

باهمه سختي که ميکشين ولي بهتون تبريک ميگم بابت اين حس قشنگي که به دخترتون دارين...انقد پدرايي هستن که از پدربودن فقط اسمش رويدک ميکشن...پدرايي که انقد بي عاطفه و بي مسئوليتن که ادم شرمش ميشه اسمشون رو بذاره پدر!! اين حسي که دارين رو خدا تووجودتون گذاشته و به نظرم جاي شکر زياد داره چون هرکسي لياقت داشتن همچين حسي رو نداره...هرکسي هم لياقت اسم پدر رو نداره ولي به جرات ميتونم بگم شما جزء معدود کسايي هستين که ميشه با افتخار اسمتون رو گذاشت پدر...واقعا بهتون تبريک ميگم....

فاطمه

دیروز که این مطلب رو می نوشتی انتظار داشتی فردا یعنی امروز انقدر خوشحال شی؟[چشمک] میدونم که نه ! پس ببین بی خودیه ناامیدی و یاس و ناراحتی همیشه روزنه امید هست

عمه

سلام.ممنون ازاینکه حرفاموخوندی[گل]