خسته شدم

         راهی نیست زبانم از تفسیر حقایق خسته است کاش کمی مرا درک میکردی کاش می توانست عاشقم باشد کاش مفهوم بودن را میدانستی

مرا ببخش که حرفهاییم بوی بغض و گریه میدهد شاید بی کسی هایم مرا از تو ربود  ، مرا ببخش که در تنهایی خود غلت میزنم گریه امانم نمیدهد شور و خنده مرا از من ربوده...

مرا ببخش که زیادی تو را دوست داشتم و شبها به یاد تو هزاران بار مردم و زنده شدم ..خدایا خسته ام..

خسته ازتکرارهای بیهوده.. خسته ام از نفسهای عمیق و سرد و مرده..

چه حجمی دارد تنهایی من ... !

حجم تنهایی من قدر رویاهای من زیاد است و طعم تاریکی من طعم خون رگهای من است...بی تو مثل قصه های ناتمامم از منی که بی تو ویران شده هیچ نمانده .. تن تو، تن صمیمی تو نیست من مثل یه آیینه در خود شکستم !

بعد تو هیچ چیز برایم دوست داشتنی نیست بعد تو زندگی برایم به پایان میرسد

/ 0 نظر / 4 بازدید