روزها و روزها

روزهای زندگی ام مثل برگ از شاخه می افتد و من همچنان در پاییزی غم انگیز تنها راه می رفتم یاد غم های زندگیم سنگینی چهره آیینه دلم را کدر میکرد

شاید این فریاد را با دل خویش میگفتم باید این آیینه را از ظلم رهایی داد. چهره تو، لبخند تو، امیدی تازه در دلم بپا کرده با عشق باید پرده از رخسار این آیینه ها بردارم . بر در و دیوار دلم نام تو را حک کرده ام اما میدانم که تو هرگز نخواهی فهمید که چه احساسی به تو دارم و چگونه از درد دوری تو همانند مار زخمی به خود میپیچم و هیچ راه علاجی برای این درد نمی یابم جز برای این دل رنجورم از خدا خواهان صبر داشته باشم

/ 0 نظر / 16 بازدید