دلتنگی

دیروز بعد از کلی دخترم بهم زنگ زد و اولین جمله اش این بود که بابا دلم برات تنگ شده ، و با هم قرار گذاشتیم که عصر حتما برم دنبالش و بیارمش پیش خودم

این شبا همش دارم خواب دخترمو می بینم که فقط صدام می زنه و من با بی اعتنایی از کنارش رد می شم و بهش پشت می کنم

نمی دونم قراره چه اتفاقی بیافته ولی هرچی هست توکل به خدا - من که از روز اول توکلم به خدا بوده و بس و از هیچ بنده ای انتظار کمک نداشتم و ندارم

همیشه سعی خودمو کردم که مشکلاتمو روی شونه کسی نزارم و خودم به تنهای و با کمک خدا تحمل کنم و بکشم

چند روز پیش ینی دقیقا 11/2/93 تولد دخترم بود و من نمی تونستم بهش تولدشو تبریک بگم - اون روز همش غمگین بودم اخه سال های قبل و قبلش براش جشن تولد می گرفتیم

ولی امسال نه

خدا خسته شدم از این همه غم و غصه - اخه تا کی باید تحمل کنم ینی قرار نیست من هم روزی آزاد بشم از این همه رنج

این روزا کارم شده فقط رفتن به سرکار و مستقیم برگشتن توی اتاق تا فردا صبح که دوباره برم سرکار

اخه این چه زندگیه - به قول یه دوستی نمی دونم الان که اینجا هستم تقصیره منه یا تقدیر من؟

توکل به خدا

/ 4 نظر / 4 بازدید
ياسي

بعضي وقتا تقدير و تقصيرو همه شرايط بد دست به دست هم ميدن تا ادم توزندگي حسابي کم بياره....ولي تهش تنها چيزي که هست اينه که بايدتحمل کرد...وبه قول خودت توکل...اميدوارم دخترتوکه ديدي حسابي بهتون خوش بگذره...

اکبر

سلام ناشکری نکن بازم جای شکرش باقیه که دخترت زنده هست و میری میبینیش کاش دختر من هم زنده بود کاش من .... کاش..... چشمام پر اشک شد بجه من زنده زنده تو آتیش سوخت من الان هر روز که یک دختر بچه را میبینم هزار بار ... برای خانوا ده اش دعا میکنم که بتونند در بغل بگیرند و ببیننش تو الان باید قدر شرایط را بدونی برو و با خانواده از زندگی لذت ببر من تا ابد در حسرت نگاه دخترکم خواهم ماند

sara

یعنی پسر منم برای من دلتنگ میشه ؟؟!!!