این هم از زندگی

دوست دارم  بنویسیم ولی نمی دونم از کجا بگم ، دوست دارم احساس واقعی رو داشته باشم ولی هرچه به دنبالشم کمتر می یابم . مثل سرابی ست در بیابان

خواهان آرامش و طالبشم . دوست دارم سر بر شانه آرامش بگذارم و از درددلم به او بگویم . به او بگویم از این سالهای که از من جدا شده و مرا تنها گذاشته بود و هیچ سراغی از من نمی گرفت

سر بر شانه هایش بگذارم و بگریم و خالی بشم.

آیا درکم می کند؟ آیا می تواند آرامم کند؟

یا فقط به گریه هایم می نگرد و سر تکان می دهد و هیچ چیز نخواهد گفت

ای کاش درکم کند و تکه ای از وجودشو بهم ارزانی کند. و هیچ وقت خواهانش نباشد . دوست دارم سر بر شان هایش گذارم و آرام شوم و به خواب برم

و وقتی که چشم باز کنم هر آنچه بوده را خوابی پیش نپندارم

/ 0 نظر / 7 بازدید