دلتنگی

دیروز بعد از این همه مدت دخترم خودش با من تماس گرفت و اولین جمله ای که بهم گفت این بود

بابا دلم برات تنگ شده

ینی زمین و زمان رو سرم خراب شد اینقدر که دوست داشتم مثل بارون بهاری گریه کنم ولی سریع خودمو جمع و جور کردم و بعد شروع کردم به احوال پرسی با دخترم و اون هم میگفت که بابا دارم اماده بشم برم پارک

با اینکه بغض داشت گلمو بدجوری فشار می داد تنوستم به خودم غلبه کنم و به قول معرف سریع وا ندادم

و بعد از حدود پنج دقیقه صحبت کردن باهم خداحافظی کردیم - بعد از خداحافظی دیگه طاقت نیاوردم و اشکام خود به خود سرازیر شدن

این روزا واقعا احساس پوچی می کنم به در دیوار نگاه می کنم و فقط فقط اهنگ های غمگین گوش میدم به طوری که با هرکلمه از ترانه یاد و خاطره دخترم برام زنده میشه

خسته شدم خدا ناراحت

/ 2 نظر / 15 بازدید
خـانـومـ ِ گـویـنـده

غصه نخور داداش گلم این روزها همه میگذره روزهای سخت واسه همه ی آدما هست و روزهای سخت هر کسی مطابق با توانش هستش خدا رو شکر کن که خدا بهت توانایی زیادی داده و اگه حس میکنی تواناییش رو نداری خدا رو شکر کن که خدا خودش میخواد مشکلاتت رو برات حل کنه اما دلش برای صدات تنگ شده دوست داره صداش بزنی فقط همیـــــن آخه خدا عاشق بنده هاشه

ياسي

سلام...خيلي وقت بودم نيومده بودم اينجا...يعني کلا شرايط روحيم انقد داغونه که اصلا حال و حوصله اينترنت ندارم!ولي فکرنميکردم اينهمه مدت که من نيومدم دخترتو نديده باشي....اومدم اينجا ديدم اينهمه مدت دخترتو نديدي واقعا حال و روزم بدترشد...اميدوارم شرايط جوري پيش بره که خيلي زود دخترتو ببيني....از خدا ميخوام زود زود شرايط و جوري پيش ببره که بتوني به دخترت برسي....