دیشب بعد از سه روز با دخترم تلفنی حرف زدم

من: سلام بابایی سلام عزیزم خوبی

محدثه: سلام بابا - چرا نمایی خونه (اولین جملش بعد از سلام کردن)

و من با گلوی پر از بغض جوابشو دادم

من: عزیزم کارم رفته یه شهر دیگه و من مجبورم باهشون باشم

محدثه: بابا دوستات هم اومدن باهات

من : اره دوستام هم الان پیش منن

محدثه: بابا الان کجایی

من: توی یه خونه نشستم دارم استراحت می کنم

محدثه: بابا وقتی کارت تمام شد باید بیای خونه و دیگه نری

من:چشم بابا ولی مگه تو اسباب بازی نمی خای باید کار کنم بابا عزیزم

محدثه: نه بابا تو فقط بیا خونه

من: باشه عزیزم(گلوم داشت منفجر میشد از بغض)

من: داری چکار می کنی محدثه

محدثه: بابا دارم مشقامو می نویسم امروز خانم معلم ازمون دیکته گرفت و من 20 گرفتم

من: آفرین بابا جان عزیزم- مراقب خودت باش بیرون از خونه نری ها باشه

محدثه :چشم بابا - خداحافظ

من:خدانگهدارت عزیزم نفسم

و بعد از قطع کردن سیل اشکای بودند که سرازیر میشدن روی گونه هام



موضوعات مرتبط: لعنت به این زندگی

تاريخ : پنجشنبه ۱۳٩٢/۱٢/۸ | ٧:٤٥ ‎ق.ظ | نویسنده : بابای محدثه | نظرات ()
Online User