بعضی روزا نمی دونی باید چکار کنی سردرگمی حیرونی و اصلا نمی دونی باید  چکار کنی به راهت ادامه بدی یا همین الان کات کنی الان من این شکلیم نمی دونم به گذشته برگردم یا کات کنم یا اصلا ادامه بدم به خدا موندم که چه کنم

خسته شدم از این دنیا از این ادما از این زندگی بعضی وقتا دوست دارم پرواز کنم بعضی روزا اینقدر دوست داشتم که پرنده بودم و پر می کشیدم می رفتم اون بالا بالاها که دست کسی بهم نرسه و من باشم و خدا و دنیا

بعضی روزا وقتی که حالم گرفته میشه از تمام ادما خسته میشم دوست دارم که گوشه ای تنها واسه خودم بشینم و با خدام حرف بزنم و فقط گریه کنم

این روزا شونه هام از سنگینی گناهای که دارم می کشم خسته شدن احساس می کنم دیگه جای برای گناه تازه ای روی شونه ها نیست

این روزا کارم شده فقط به دیوار نگاه کردن و با خودم حرف زدن که الان کجای کارم

نمی دونم نمی دونم که چرا اینقدر توی خودم گم شدم

ای کاش می شد به گذشته ها برگشت ای کاش می شود زندگی رو از اول ساخت



موضوعات مرتبط:

تاريخ : یکشنبه ۱۳٩٢/٧/٢۸ | ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ | نویسنده : بابای محدثه | نظرات ()
Online User