بعد از کلی جنگ و دعوا قرار شد دخترم دیگه از پیشم نره یعنی دیگه جدا نشه و من و اون باهم زندگی بکنیم و یه زندگی خوب و قشنگ داشته باشیمقلب و من از این بابت خیلی خوشحال شدم و کلی انرژی گرفتم

حالا من و موندم و یه دخمل زشت که صبحا میره مدرسه و عصرا که میات میگه بابااااااااااااااا گشنمه نیشخند

یه دخمل زشت که هی باید سرش داد بزنی که بیاااااااا مشقاتو بنویس و هی بش بگی که بابا الان وقت بازی کردن با کامپیوتر نیست ولی کو گوش شنواناراحت

ولی در کل خوشحالم که ازم جدا نشده

دیروز به خاطر اینکه به دوستاش توی کلاس کمک کرده و مشقاشو خوب نوشته و مرتب و منظم سرکلاس بوده خانمشون اون نماینده کلاس کرده (مفصر)

من وقتی دیروز بهم گفت من اینقدر خوشحال شدم که حد نداشت اخه من هم توی دوران درس خوندم همش مفصر کلاس بودم و کلی حکومت می کردم سر همکلاسیایی بدبختم یادش بخیرنگران

در کل از خدای خوبم ممنونم که به دعای من گوش کرد - با اینکه می دونم سرش خیلی شلوغ بود و کلی کار داشت ولی من هم یه یکی از بنده های اونم چه میشه کرد



موضوعات مرتبط:

تاريخ : دوشنبه ۱۳٩٢/٧/٢٢ | ٩:۳٦ ‎ق.ظ | نویسنده : بابای محدثه | نظرات ()
Online User