اینقدر حالم گرفته که حد و حساب نداره این روزا فقط کارم شده که به عکس های دخترم نگاه کنم اخه قراره دیگه نبینمش و دیدنش بشه ماهی یک بار یا دو ماه یک بار یا سه ماه یکبار

خدایا می دونم بدون دخترم می میرم ولی راضیم به رضای تو

اینقدر حالم بده که به زور جلوی اشکامو گرفتم خسته شدم از همه از ادما از دنیا از اینکه اصلا چرا من انسان به دنیا اومدم بعضی وقت ها دوست داشتم یه پرنده بودم ازاد و رها

هرجا که دوست داشتم می پریدم و بعد از عمر کوتاهی می مردم

خدایا خسته شدم از خودم



موضوعات مرتبط: خدا , اشک , دخترم , مردن

تاريخ : پنجشنبه ۱۳٩٢/٧/٤ | ٢:٥۸ ‎ب.ظ | نویسنده : بابای محدثه | نظرات ()
Online User