دیروز بعد از کلی دخترم بهم زنگ زد و اولین جمله اش این بود که بابا دلم برات تنگ شده ، و با هم قرار گذاشتیم که عصر حتما برم دنبالش و بیارمش پیش خودم

این شبا همش دارم خواب دخترمو می بینم که فقط صدام می زنه و من با بی اعتنایی از کنارش رد می شم و بهش پشت می کنم

نمی دونم قراره چه اتفاقی بیافته ولی هرچی هست توکل به خدا - من که از روز اول توکلم به خدا بوده و بس و از هیچ بنده ای انتظار کمک نداشتم و ندارم

همیشه سعی خودمو کردم که مشکلاتمو روی شونه کسی نزارم و خودم به تنهای و با کمک خدا تحمل کنم و بکشم

چند روز پیش ینی دقیقا 11/2/93 تولد دخترم بود و من نمی تونستم بهش تولدشو تبریک بگم - اون روز همش غمگین بودم اخه سال های قبل و قبلش براش جشن تولد می گرفتیم

ولی امسال نه

خدا خسته شدم از این همه غم و غصه - اخه تا کی باید تحمل کنم ینی قرار نیست من هم روزی آزاد بشم از این همه رنج

این روزا کارم شده فقط رفتن به سرکار و مستقیم برگشتن توی اتاق تا فردا صبح که دوباره برم سرکار

اخه این چه زندگیه - به قول یه دوستی نمی دونم الان که اینجا هستم تقصیره منه یا تقدیر من؟

توکل به خدا



موضوعات مرتبط: لعنت به این زندگی

تاريخ : چهارشنبه ۱۳٩۳/٢/۱٧ | ٦:٥٧ ‎ق.ظ | نویسنده : بابای محدثه | نظرات ()
Online User