الان نزدیک به بیست روزه که من از دخترم اصلا خبر ندارم . ینی به هیچ عنوان خبری ازش ندارم نمی دونم الان توی چه وضعیت روحی قرار داره تلفن مادرش هم خاموشه و به هرکسی که میگم کجان جواب قاطعی بهم نمی ده

نمی دونم دلم بدجور هوای عشقمو کرده وقتی به عکساش نگاه می کنم به جز اشک ریختن کاری از دستم بر نمیات

خسته شدم از زمین و زمان خسته شدم

اخرین باری که دخترمو رفتم بیرون چقدر بهمون خوش گذشت حسابی توی پارک بازی کرد و بعدش بردمش بهش پیتزا دادم و اون از خوشحالی نمی دونست که چکار کنه

می رفت از توی یخچال پیتزا فروشی برا خودش هرچی که دلش می خواست بر می داشت و من فقط بهش می خندیدم و میگفت که بابا حساب کن

قبل از اینکه وارد پیتزا فروشی بشیم رفتم دم عابر بانک از حسابم پول برداشت کردیم و دخترم همشونو برداشت گذاشت توی کیفش و گفت بابا من بهت پول میدم و من فقط می خندیدم

توی مغازه گفت بابا بیا این برا کرایه تاکسی دیگه بقیشو بهت نمی دم لبخند

و من فقط بهش لبخند می زدم

الان نزدیک به بیست روزه که من با دخترم حتی یک کلمه حرف نزدم دلم برا صداش لک زده برای جیغ کشیدنش برا اذیت کردنش برا بوی موهاش ناراحت

خدا چقدر دوست دارم که یکبار دیگه ببینمش فقط یک بار

خدا دارم تاوان کدوم گناه خودمو پس می دم که این شکلی باید شبام با گریه بخوابم و روزها زجر بکشم که چرا دخترم ازم دوره



موضوعات مرتبط: لعنت به این زندگی

تاريخ : شنبه ۱۳٩۳/۱/۱٦ | ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ | نویسنده : بابای محدثه | نظرات ()
Online User