طبق برنامه که خودم چیدم دخترمو بردم به پارک البته اونو بردم به یه شهر دیگه (آبادان) اخه اونجا هم بازارش خیلی عالیه و هم پارکش - هوا هم که خیلی خیلی عالی بود انگار همه چیز دست به دست هم داده بودن تا به من و دخترم خوش بگذره

اول بردمش توی یکی از پاساژ ها هر چی که دلش می خواست براش خریدم هی از این مغازه به اون مغازه و من نه سر قیمت چک و چونه می زدم نه به دخترم میگفتم که بابا بسه دیگه خرید نکن

وقتی که از پاساژ زدیم بیرون دوتا پلاستیک پررررر خرید کرده بود - از هرچی که فکرشو بکنید که به سن دخترم می خورد خرید کرده بود

و فقط می خندید و من در ظاهر خوشحال بودم باش و می خندیدم ولی در درون داشتم پرپر می زدم واسش

راستی اولشو نگفتم که چطور همو دیدیم - باجناقم رفت دنبال دخترم و از مادرش تحویلش گرفت و اوردش برام، من کنار ماشین منتظرش بودم وقتی منو از دور دید چنان دوید که فکر می کردم هر لحظه بخور زمین و از یک متری پرید تو بغلم - به زور جلوی اشکامو گرفته بودم و فقط بوسش می کردم و اون هیچی نمی گفت و فقط منو نگاه می کرد حس کردم یه خورده شوکه شده و من با کمی سوال کردن به حرفش اوردم و سریع پریدیم توی ماشین - تو ماشین هم لپش کشیدم بهم گفت که بابا چرا لپمو کشیدی چشمک من هم بهش گفتم بابا یکی از دوستام ازم درخواست کرده و من مجبورم که کشیدم شما ببخشید منو

و بعدش بوسیدمش - خلاصه اون روز هرچقدر که می تونست بازی کرد و بدوبدو کرد و من نظاره گر کاراش بودم و اون می خندید و من ناراحت

بعد از اینکه بازی دخترم تمام شد رفتیم دوباره توی بازار و کمی گشتیم و بعدش به یه روستوران خیلی خوب رفتیم اونجا بود که من حسابی دلم گرفت اخه محدثه ازم سوال کرد بابا چرا دیگه باما زندگی نمی کنی

چرا دیگه خونه نمیای و من بجز دروغ گفتم چیزی نداشتم براش -بغض گلمو فشار داد و یه خورده اشکام سرازیر شدن بعدش بهم گفت که بابا اونجا کجا زندگی می کنی بابا نمازتو که میخونی بابا مسواک که می زنی و من فقط داشتم با بغض به صورت نازش نگاه می کردم

یه جوری خودمو جمو جور کردم بردمش روی تخت گذاشتمش و براش شام اوردم و شروع کردیم به شام خوردن من به ظاهر شروع کردم به خندیدن و اون هم فقط می خندید - عزیزممم

توی برگشت خیلی خسته شده بود تا از شهر زدیم بیرون روی صندلی عقب دراز کشید و خوابید به طوری که تا خود اهواز خواب بود و تا رسیدم خونه با جناقم تحویل مادرش داد و من فرصت خداحافظی کردن و بوسیدنشو از دست دادم چون مجبور شدم وسایلشو جمع کنم اخه توی ماشین پخششون کرده بود

ومن این فرصتو از دست دادم به طوری که دیشب یادش کردم و تا سه ساعت فقط و فقط اشک می ریختم به طوری که دیگه نفسم بالا نمی امد

 




موضوعات مرتبط: لعنت به این زندگی

تاريخ : شنبه ۱۳٩٢/۱٢/٢٤ | ٩:٢۳ ‎ق.ظ | نویسنده : بابای محدثه | نظرات ()
Online User