دیشب خیلی بهم فشار اومد خیلی - خیلی دلتنگ دخترم شده بودم همش دستم طرف گوشیم می رفت که زنگ بزنم و با دخترم یه خورده حرف بزنم ولی انگار کسی بهم می گفت نه اینکارو نکن

نمی دونم چرا ولی اینو مطمئنم که اگه بهش زنگ بزنم دلتنگ من میشه و دلش میگره و دوست داره پیش من باشه ولی اصلا امکانش نیست که الان همو ببینیم چون نمی خوام هوایی بشه - الان داره درس می خونه و همش فکر و ذکر دخترم شده درساش و مشقاش

من مثل روزای گذشته شروع کردم به نگاه کردن به عکسای دخترم - و بغض که دیگه اجازه برای ورود ازم نمی گیره کارشو شروع کرد

خیلی خودمو نگه داشتم ولی یهو با صدای خیلی بلند شروع کردم به گریه کردن اشکام همینطور سرازیر می شدن و بهتره بگم که منفجر شدم سینم داشت آتیش میگرفت نفسم بالا نمی اومد بالشتم خیس خیس شده بود توی این حالت انسان دوست داره که به عشقش برسه ولی برای من اصلا مقدور نبود



موضوعات مرتبط: لعنت به این زندگی

تاريخ : دوشنبه ۱۳٩٢/۱٢/۱٩ | ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ | نویسنده : بابای محدثه | نظرات ()
Online User