روز پنج شنبه اصلا از خونه بیرون نرفتم همش توی خونه خودم بودم و سرم توی گوشی داشتم عکس های دخترمو مرور می کردم، رسیدم به عکسی که باهم توی پارک بودیم و از اون گرفته بودم بغض گلومو گرفت و و قطره اشکی از چشام سرازیر شد وقتی به عکس های بعدی رسیدم دیگه اشکام بهم مهلت ندادن و شروع کردن مثل بارون بهاری شور شور اومدن ،هم زمان هم داشتم دعای مناجات امیر المومنین گوش میدادم دیگه حالم بدتر شد اصلا خودم نبودم و هی خاطرات مثل صفحات کتاب جلوی چشمام ورق می خوردن و من فقط نظاره گر بودم الان که یاد اون شب می افتم حالتم عوض میشه - واقعا شب خیلی خیلی دردناکیو گذروندم



موضوعات مرتبط: لعنت به این زندگی

تاريخ : شنبه ۱۳٩٢/۱٢/۱٧ | ٧:٢٢ ‎ق.ظ | نویسنده : بابای محدثه | نظرات ()
Online User