امروز پنج شنبه ست و روز بردن دخترم به پارک - اه اه دیگه دختری نیست که ببرمش بیرون بازی کنیم بدویم سوارهمه اسباب بازیهای برقی پارک بشیم

و بعد از کلی بازی کردن و خسته شدن بریم به یکی از غذا فروشی ها و هرچی که دلمان می خواست بخوریم

دیگر دختر نیست که شبا براش قصه تعریف کنم (لعنت به من) یادمه هرشب خدا من برا دخترم قصه تعریف می کردم و وقتی من وسط قصه گفتنم خواب می گرفت دخترم موهای منو می کشید و میگفت باباااااااا من که هنوز نخوابیدم چرا داری این شکلی قصه تعریف می کنی و کلی می خندیدم و من دوباره شروع می کردم براش قصه تعریف کردن

هر شب قصه های تکراری و ازمن دراوردی براش تعریف می کردم و اون با عشق به من گوش می داد و بعد از مدتی به خواب می رفت و من بعد از بوسیدنش همراهش می خوابیدم

وای دخترم

الان کجایی نیستی که ببینی سوختنم را

  نیستی که ببینی ویران شدنم را

من برای داشتن تو دل به آسمان ها بستم عزیزم



موضوعات مرتبط: لعنت به این زندگی

تاريخ : پنجشنبه ۱۳٩٢/۱٢/۱٥ | ۱٢:٥۳ ‎ب.ظ | نویسنده : بابای محدثه | نظرات ()
Online User