دیگر هیچ جای این شهر لعنتی پا نمی گذارم هر جا که میرم یاد خاطرات دخترم می افتم

خسته شدم از بس که مسیر عوض کردم وقتی که نزدیک یه جای می شم  که روزی با  دخترم اونجا بودم و کلی خاطرات داشتیم خیلی اذیت می شم و با بغض شدید مسیر خودمو عوض می کنم

دیگه به اون جگر فروشی توی بازار نمی رم دیگه به اون بستی فروشی نخواهم رفت و دیگر از سوپر مارکتی که با دخترم می رفتم خرید نخواهم کرد

دیگه از جاده ای که روزی با دخترم از اونجا شادی کنان گذر می کردیم عبور نخواهم کرد

این روزا کارم شده فقط  فرار کردن از این خاطرات ، خسته شدم از بس که اشک ریختم هروقت که یاد دخترم می افتم نفسم بند میات

خدا الان ده روزه که گذشته نمی تونم تحمل کنم خودت کمکم کن



موضوعات مرتبط: لعنت به این زندگی

تاريخ : چهارشنبه ۱۳٩٢/۱٢/۱٤ | ٢:۱۱ ‎ب.ظ | نویسنده : بابای محدثه | نظرات ()
Online User