دیشب تنهایی رفته بودم بیرون توی جاده داشتم راه می رفتم کنارم یه دختر و پدری راه می رفتن دختر کوچولو به باباش گفت بابا خسته شدم بغلم کن 

من وقتی این صحنه رو دیدم اشک تو چشمام جمع شد یاد دخترم افتادم که دقیقا همین جمله رو بهم گفته بود

خدا دیشب کارم شده بود فقط اشک ریختن به زور نفسم بالا می اومد از کنار آدما رد می شدم ولی متوجه نشدم که اونا دارن اشکای منو می دیدن 

دیشب همش صورت دخترم جلو چشام بود به هر دختر کوچولوی که از کنارم می گذشت نگاه می کردم و همش اشک می ریختم 



موضوعات مرتبط: لعنت به این زندگی

تاريخ : جمعه ۱۳٩٢/۱٢/٩ | ۳:٤٤ ‎ب.ظ | نویسنده : بابای محدثه | نظرات ()
Online User