دلم می خواهد از دید بعضی آدمها پنهان بمانم
آدمهایی که مدام توی زندگیت سرک می کشند
و با ژست صمیمیت
داشته هایت را می شمارند
احساساتت را خط کشی می کنند
اشتباهاتت را سرزنش می کنند
به چیز هایی که خود ندارند حسادت می کنند
دست می گذارند روی نقطه ضعف هایت و آنها را بزرگ و بزرگتر می کنندو هر کاری که لازم باشد می کنند
تا تو را کوچک و بی رنگ و کدر نشان دهند
این آدمها ” آینه ” نیستند ، ” خورده شیشه اند ”



موضوعات مرتبط: دل , احساسات , اشتباهات , آینه

تاريخ : سه‌شنبه ۱۳٩٥/۳/٢٥ | ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ | نویسنده : بابای محدثه | نظرات ()

همینجوری اشکام سرازیر میشن دیگه از خودم اختیاری ندارم



موضوعات مرتبط: اشک , عشق

تاريخ : سه‌شنبه ۱۳٩٥/۳/٢٥ | ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ | نویسنده : بابای محدثه | نظرات ()

امشب باز هم مثل همیشه آسمون دلم بارونیه ولی این دفعه با بقیه دفعه ها فرق داره چون تو نیستی

بارها صدایم را به باد سپردم تا به تو بگوید که چقدر دوستت دارم ولی باد سر باز زد به باران دادم تا با قطره هایش به تو بفهماند که دوستت دارم ولی این کار را نکرد دیگر خسته شدم به هر چه سپردم از این کار امتناع کرد

رفتنت خیلی ساده بود و ساده تر از اون آب شدن من بود قطره قطره وجودم میچکه و انتظار برگشتت رو می کشه ولی هر روز من بیشتر آب میشم و تو نمیایی

و نیستی، نیستی که بهم آرامش بدی به حرفام گوش بدی

 



موضوعات مرتبط:

تاريخ : سه‌شنبه ۱۳٩٥/۱/٢٤ | ۱:۱۸ ‎ق.ظ | نویسنده : بابای محدثه | نظرات ()

لبخند ِ تـــو

معجزه ی شیرینی است 

که رؤیای بهشت را 

در دل ِ آدم 

زنده می کند..




موضوعات مرتبط: بهشت , شیرین , رویا

تاريخ : دوشنبه ۱۳٩٤/۱٢/۱٠ | ٦:٤٧ ‎ب.ظ | نویسنده : بابای محدثه | نظرات ()

تقریبا میشه گفت الان چند ماهی هست که حالم خیلی بهتر شده یعنی دیگه اصلا حالت دپرسی ندارم

زندگیم بهتر شده یعنی کنار اومدم با خودم . دیدم وقتی که من خیلی میرم تو حالت دپرسی دیگران هم اذیت میشن

الان نزدیک به چند ماهی هست که حالم خیلی بهتر شده دخترم هر چند وقت یک بار تماس میگره و میرم دنبالش و میارمش پیش خودم و تقریبا یک روز کامل پیشم هست

وای وقتی میات خونم از دیوار راست بالا میره لامصب هنور فضوله

چه میشه کرد دیگه دختره و باید فضول باشه . بعضی از شبها دوست دارم برگردم به گذشته به حالت های که داشتم و باشون زندگی می کردم اخه اون روزها و اون شبها هیچ وقت از ذهنم پاک نخواهد شد

تقریبا تمام زندگی گذشته خودمو گذاشتم کنار و زندگی نوی رو شروع کردم  ولی هیچ وقت اون روزها و اون شبها را فراموش نخواهم کرد

 



موضوعات مرتبط:

تاريخ : دوشنبه ۱۳٩٤/۱٠/۱٤ | ۱:٠٢ ‎ق.ظ | نویسنده : بابای محدثه | نظرات ()

میخوام به پوچی فردا بخندم تمام لحظه های من ختم میشود به تنهایی ..
به با تو بودنی که تمام شد و تنهایی با سکوت همیشگی اش ماند، و اشک و خاطراتی مبهم از گذشته  و احساسی که ماند در کوچه های خیس سادگی ام ...
فرصت با تو بودن توهمی شیرین بود و تو ماندی در خاطرم بی آنکه تو را داشته باشم...




موضوعات مرتبط:

تاريخ : جمعه ۱۳٩٤/٧/۱٠ | ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ | نویسنده : بابای محدثه | نظرات ()

عاشقم که میتوانم هر شب بدون آنکه خوابم بگیرد از اول تا آخر بی وفایی هایت را بشمارم و دست آخر همه آنها را فراموش کنم آنقدر که میتوانم اسمت را روی تمام آبهای دنیا بنویسم و باز هم جا کم بیارم... آنقدر که به یادت گریه کنم که خدا جایم را با آسمان عوض کند ! ومن هنوز عاشقم ... آنقدر بتوانم چشم هامو ببندم و خیال کنم هنوز دوستم داری.. هنوز هم هر بار که از این حوالی میگذرم یاد تو در ذهنم تداعی میشود، شهر .. کوچه .. خیابان ها  .. آدم ها .. همه جا همه کس ... همه چیز ... خاطرات تو برایم زنده میشود . خاطرت هست آن روز آخر باران میبارید در اوج تاب زمستان باران اشک های من بود، تورفتی و نگاه عاشقم عاشقانه به دنبال تو پر کشید و من فرصت نکردم سخنی بگویم یا حتی نگاهت کنم تو رفتی ولی دلم را با خود به خون کشیدی وحالااین منم تنهـــــــــــــــــا ... که به امید باز آمدنت روزهای بی تو را سپری میکنم هر چند که میدانم که دیگر برنمی گردی..



موضوعات مرتبط: عاشقانه , چشم , باران , تنها

تاريخ : سه‌شنبه ۱۳٩٤/٦/۳۱ | ٤:۳۱ ‎ب.ظ | نویسنده : بابای محدثه | نظرات ()

در آرزوی یافتن تو

از کوچه پس کوچه های ابدیت گذشتم

از تلاطم موجهای سرکش

تا فراز ونشیب لحظات سکوت وتنهایی

طول کهکشان راه شیری را

ویا مداربسته استوا

زمین پیچیده در خود را

عریان شدم از اندیشه ها ، شنیده ها ،

ودیده ها ونادیده ها ،

سپیده ها وبیکرانها

آسمانها

کیستی که اینگونه مرا می خوانی



موضوعات مرتبط: سپیده , ابدیت , سکوت , آسمان ها

تاريخ : یکشنبه ۱۳٩٤/٦/٢٩ | ٥:۱٩ ‎ب.ظ | نویسنده : بابای محدثه | نظرات ()

کاش دوستای قدیمی سراغی از ما می گرفتن



موضوعات مرتبط:

تاريخ : یکشنبه ۱۳٩٤/٦/٢٩ | ۳:۱۳ ‎ق.ظ | نویسنده : بابای محدثه | نظرات ()

بعضی وقتها خیلی سخته که پیش بقیه وانمود کنی حالت خوبه

 

           در حالی که دوست داری

از ته دل

                             فریاد بکشی

داغـــــــــونم

 

 

 

            



موضوعات مرتبط: داغون , ته دل , سخته , فریاد

تاريخ : پنجشنبه ۱۳٩٤/٥/٢٩ | ٦:٠٤ ‎ب.ظ | نویسنده : بابای محدثه | نظرات ()

دیروز روز پدر بود و دخترم شب قبلش بهم زنگ زد و گفت که بابا دوست دارم بیام پیشت

معلوم بود که دلش واسم تنگ شده و خسته شده بود

منم که روز قبلش بیرون از شهر بودم واسه خاطرش برنامه ی خودمو خراب کردم و زودتر برگشتم که دخترمو تحویل بگیرم

خلاصه نزدیکای ظهر بود که تحویلش گرفتم و اون از دور وقتی منو دید شروع کرد به دویدن و از فاصله یک متری توی بغلم پرید

حس خیلی خوبی بود اخه منم چند وقت می شد که ندیدمش....

دیروز که تا اخر شب پیشم بود کلی خوشحال بود و کلی بازی کرد و وقتی که می خاستم انو به خونش برگردونم بغض گلوشو مثل دفه های قبل گرفت و من هم با دیدن این صحنه خیلی خیلی دلم گرفت..

ولی چه میشه کرد سرنوشت دخترم این شکلیه ...

الان که یک شبه از رفتنش می گذره دلم بدجوری هواشو کرده

همیشه آهنگ آقای علیزاده رو به خاطرش گوش ....هواتو کردم...



موضوعات مرتبط: هواتو کردم , روز پدر

تاريخ : یکشنبه ۱۳٩٤/٢/۱۳ | ٧:٤٧ ‎ق.ظ | نویسنده : بابای محدثه | نظرات ()

دیگه تمام شد.....

زندگی من تمام شد . همیشه مردن پایان زندگی نیست بعضی وقت ها آدم وسط زندگی کردن تمام میشه ینی دیگه چیزی واسه زندگی کردن نداره..

دیشب بدترین زندگی من بود با اینکه دور ورم خیلی شلوغ بود و هر کسی واسه خودش شاد ، من دپرس دپرس بودم طوری که جلب توجه می کردم

خودم می دونستم دلیل اصلی دپرسی چی بود ولی نمی تونستم به کسی بگم ..

دردم از این بود که نمی تونستم داد بزنم تا خالی بشم دیروز تا نیمه های شب بغض گلمو داشت پاره می کرد...

و.....

کارم مثل همیشه شد پیپ و آهنگ غمگین و اتاق تاریک..



موضوعات مرتبط: زندگی , دپرس , بغض , آهنگ

تاريخ : پنجشنبه ۱۳٩۳/۱٠/٤ | ۸:٢۳ ‎ق.ظ | نویسنده : بابای محدثه | نظرات ()

برای دیدن تو هوای گریه دارم

شنیدم اه خود را صدای گریه دارم

زکوی بینوایان گذرکنی نگارا

غبار کوی جانان به دیده می گذارم

سحر خبرندارد زچشم خون فشانم

که من زآه سردم ستاره می شمارم

گرم نسیم زلفش گره گشاید از دل

به غمزه می گشایم هوای روزگارم



موضوعات مرتبط:

تاريخ : دوشنبه ۱۳٩۳/۱٠/۱ | ٩:٥٧ ‎ق.ظ | نویسنده : بابای محدثه | نظرات ()

کلا دیگه خسته شدم....

خسته شدم از این طرز زندگی کردن از این شکل زندگی کردن . شدم مثل یه آدم آهنی که صبحا میره سرکار و شبا میات خونه و مستقیم خواب تا فردا صبح...

دارم دچار بیماری روزمره گی می شم به خدا تمام روزها دارن واسم تکراری میشن

هیچ چیزی ندارم دیگه . کارم شده فقط سیگار - پیپ - تی وی - خواب


 

 

 



موضوعات مرتبط:

تاريخ : پنجشنبه ۱۳٩۳/٩/٢٧ | ۱:٥٠ ‎ب.ظ | نویسنده : بابای محدثه | نظرات ()

روز اربعین امام حسین (ع) داشتم به تی وی نگاه می کردم و پخش مستقیم کربلا بود دلم خیلی گرفت اخه من هر سال می رفتم واسه زیارتش ولی امسال به خاطر سنگینی کارم  نتونستم برم

همینطور که داشتم نگاه می کردم اشکام هم سرازیر می شدن دلم بدجوری گرفته بود به طوری که تا خود شب دپرس دپرس بودم با خودم می گفتم که واسه سنگینی کار نبود که نرفتم واسه خاطر اینکه از همه چی دور شدم از خدا دور شدم از نماز دور شدم معلومه که طلببده نخواهم شد

بعد از جدایی من کلا شدم یه مرده متحرک که صبا میره سرکار و شبا با اهنگ و سیگار و پیپ به خواب میره

شبش دلم خیلی هوای دخترمو کرد داشتم به عکساش نگاه می کردم و یاد خاطرات گذشته افتادم یاد روزای که من از سفر می اومدم و دخترم با شوق وذوق می پرید توی بغلم و کلی بوسم می کرد

یاد اون روزای که دخترم هی بهم میگفت بابا پس کی برمی گردی بابا بیا دیگه من با کی بازی کنم پس

یاد اون شبای که واسش قصه تعریف می کردم یا اون شبای که باهم کشتی میگرفتیم تا وقتی که بخوابیم

یاد اون روزای گشتن یاد اون روزای پارک رفتن یاد اون روزای تلخ شرینی که با دخترم داشتم

اون شب من داشتم از غم وغصه می ترکیدم بغض گلمو داشت پاره می کرد نمی تونستم اشک بریزم اخه من بلد نیستم با صدای اروم گریه کنم حتما باید داد بزنم تا تخلیه روحی بشم

ولی اون شب نمی شد واسه خاطر اینه که بغض داشت خفم میکرد . فقط پیپ دود می کرد اتاقم شده بود پر از دود بالا سرم سفید سفید شده بود

آهنگ ها برای برا دهم تکرار می شدن

اشکام دیگه خود به خود پایین بودن . بالشتم خیس شده و احساس سرما می کردم

و من این شکلی به خواب رفتم - شب سختی بود واسم

کاش می شد برم کربلا حداقل اونجا حسابی خالی می شدم

کاش......



موضوعات مرتبط:

تاريخ : دوشنبه ۱۳٩۳/٩/٢٤ | ٩:۳۳ ‎ق.ظ | نویسنده : بابای محدثه | نظرات ()

دلم گرفته

دلم پره

دلم گرفته



موضوعات مرتبط: دلم , گرفته , پره

تاريخ : چهارشنبه ۱۳٩۳/٩/۱٩ | ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ | نویسنده : بابای محدثه | نظرات ()

وقتی دلتنگ شدی به یاد بیار کسی رو که خیلی دوست داره.

وقتی ناامید شدی به یاد بیار کسی رو که تنها امیدش تویی.

وقتی پر از سکوت شدی به یاد بیار کسی رو که به صدات محتاجه.

وقتی دلت خواست از غصه بشکنه به یاد بیار کسی رو که توی دلت یه کلبه ساخته.

وقتی چشمات تهی از تصویرم شد به یاد بیار کسی رو که حتی توی عکسش بهت لبخند میزنه



موضوعات مرتبط: چشمات , کلبه , تنها , امید

تاريخ : سه‌شنبه ۱۳٩۳/٩/۱۱ | ٤:٤۱ ‎ب.ظ | نویسنده : بابای محدثه | نظرات ()

دلم بدجوری هوای دخترمو کرده



موضوعات مرتبط: دلم , دختر , عشم , محدثه

تاريخ : سه‌شنبه ۱۳٩۳/۸/٢٧ | ۳:٥۱ ‎ب.ظ | نویسنده : بابای محدثه | نظرات ()

دلم هوای بچگی کرده ... دلم هوای کودکی کرده .... دلم هوای بی مسئولیت بودن کرده

دلم هوای خدارو کرده



موضوعات مرتبط: دلم , بچگی , هوای , خدا

تاريخ : سه‌شنبه ۱۳٩۳/۸/٢٧ | ۳:٤٠ ‎ب.ظ | نویسنده : بابای محدثه | نظرات ()

 این روزها اینجا همه چیز خوب است جز حال من، همه چیز آرومه جز دل بی قرار من،

اینجا همه چیز خوبه و من توی همه این خوبی ها بی قرارتوام....

همه چیز خوبه و من طعم شیرین خوبی ها رو حس نمیکنم.

همه چیز خوبه و سهم من از این روزها فقط فاصله هاست ...

این روزها حسرت ندیدن و نداشتنت مثل خوره به جانم افتاده، کجایی که ببینی چقدر حال و هوای دلم ابریه



موضوعات مرتبط: سهم , خوبه , حسرت , دلم

تاريخ : سه‌شنبه ۱۳٩۳/۸/٢٧ | ۸:٥٧ ‎ق.ظ | نویسنده : بابای محدثه | نظرات ()

دلم گرفته ......این شبا کارم شده توی اتاق خاموش و تاریک فقط سیگار کشیدن و به درو دیوار نگاه کردن

همش دپرسم همش توی خودمم

همه از دستم خسته شدن .... خودم هم از دست خودم خسته شدم

نمی دونم کجای کارم

نمی دونم ....



موضوعات مرتبط: دلم , خسته , اتاق , خاموش

تاريخ : پنجشنبه ۱۳٩۳/۸/٢٢ | ٧:٥٠ ‎ق.ظ | نویسنده : بابای محدثه | نظرات ()

تو رفتی و من در سوگ رفتنت در میان فراموشی ها گم شدم ....

آری تو فراموش کردی و من هنوز هم با دیدگانی خواب زده چشم به راهت دارم و هنوز هم مانند پنجره های منتظر باران حسرت، دیدارت را با فرو ریختن اشک هایم

به دست غربت می سپارم  .....



موضوعات مرتبط:

تاريخ : دوشنبه ۱۳٩۳/۸/۱٩ | ۸:٠٢ ‎ق.ظ | نویسنده : بابای محدثه | نظرات ()

بعد از تقریبا چند مدت طولانی من چند شب پیش دخترمو دیدم وقتی دیدمش از دور دوید و پرید توی بغلم

و من غرق بوسش کردم یهو نگاه بهش کردم دیدم دوتا از دندوناش افتادن و یه خورده هم قد کشیده

یه خنده ای کردم و گفتم که بابا داری بزرگ میشی داری واسه خودت خانم میشی ولی در دلم اتیشی بود که گداخته می شد

تقریبا کل دیدن و کنار من بودن نیم ساعت یا چهل و پنج دقیقه شد و مجبور شدم سریع تحویل مادرش بدم

وقت خداحافظی اینقدر بوسش کردم که حد نداشت وقتی داشت ازم دور می شد چشام خیس شدن ولی جلوی خودمو گرفتم جلوی اشکامو گرفتم ولی کسی نبود که جلوی دلمو بگیره اینقدر فشار بغض بهم وارد کرد که وقتی داشتم برمی گشتم خونه توی مسیر همینطور اشکامو سرازیر می کرد

و من با چشمانی خیس ازش دور شدم

خدایا خودت شاهد این روزها باش....



موضوعات مرتبط: عشقم دخترم

تاريخ : شنبه ۱۳٩۳/۸/۱٠ | ٢:۱۸ ‎ب.ظ | نویسنده : بابای محدثه | نظرات ()

بیهوده میگردم به دنبالت ، وقتی نیستی بیهوده نشسته ام چشم به راحت شاید وقت این است که در حسرت گذشته های شیرین با تو بودن را بخورم تنها بمانم و کوله بار ی از غم را بر دوش بکشم دیروز که گذشت پیش خود گفتم فردا در راه است و مدتی گذشت و من هنوز در حسرت دیروزم.



موضوعات مرتبط: عشقم دخترم

تاريخ : یکشنبه ۱۳٩۳/۸/٤ | ٩:۱۳ ‎ق.ظ | نویسنده : بابای محدثه | نظرات ()

خدایــــــــــــا خستــــــــــــــــــــــــــــه ام.......

از این اتاق های چهار گوشه ..از تنهایی...

                                         از بی تــــــــــــــــــــــو بودن ... از انتظـــــــــــــــــار های بی پایان

از این پنجره های بسته ... از کوچـــــــــــــــــه های بن بست

                                                              از نامه های بی جــــــــــــــواب از تلفن های بی پـــــــــــــاسخ

از تکرار جمله دوستــــــــــــــــــــــــــت دارم

                                                                                        از نگاههای ســــــــــــــــــــــــــرد



موضوعات مرتبط: اتاق , انتظار , کوچه , نگاه سرد

تاريخ : یکشنبه ۱۳٩۳/۸/٤ | ٩:٠۸ ‎ق.ظ | نویسنده : بابای محدثه | نظرات ()

برای که بگوییم که بداند از غم دوری چه ها که نمیکشم نمیدانم اگر روزی به تو فکر نکنم درباره که بیاندیشم اگر روزی باتو حرف نزنم پس برای چه کسی از عشق بگویم اگر  تو نخواهی بامن سخن بگویی ، اگر روزی نخوای صدای مرا بشنوی و اگر نخواهی بی قراری هایم را با عشق و نوازشت پاسخ گو باشی چه باید بکنم ...؟؟؟؟؟




موضوعات مرتبط:

تاريخ : پنجشنبه ۱۳٩۳/۸/۱ | ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ | نویسنده : بابای محدثه | نظرات ()

خیلی وقته از دخترم خبر ندارم خیلی دلم واسش تنگ شده بیشتر وقتها وقتی به عکساش نگاه می کنم دلم میگره و اشکام سرازیر میشن

نمی دونم توی چه حالتی هستش و به قول معرف اوضاع روحیش خوبه یانه

نمی دونم نمی دونم

دلم گرفته اینجا آسمان هم انگار دلش گرفته و از صبح داره مثل خودم قطره سرازیر می کنه

اره داره بارون میات ولی خیلی قطره قطره انگار می دونه من چه شکلی دارم اشک می ریزم که عین خودم داره عمل میکنه

این روزا دلم گرفته .. چاره ای نیست باید ساخت باید بسوزم با این همه غم و غصه ای که توی دلم هست بیشتر وقتها احساس سنگینی بدی می کنم احساس می کنم که دارم دنیارو روی شون های خودم حمل می کنم

این روزا و شبا کارم شده فقط به دخترم فکر کردن و مرور خاطرات گذشته

چه زندگی خوبی داشتم با دختر- نزاشتن نزاشتن ادامه بدم من که با همه چی ساخته بودم با خوب بدش ساخته بودم خدا.. خودت شاهد بودی

خدا خسته شدم....



موضوعات مرتبط: عشقم دخترم

تاريخ : جمعه ۱۳٩۳/٧/٢٥ | ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ | نویسنده : بابای محدثه | نظرات ()

کاش قادر بودم آنچه را که در وجودم است با تو در میان بگذارم.

تمام لحظات و دقایق عمرم مملو از مهر توست و تمام ثانیه هایم انباشته از تصویر توست مهر تو همچون نسیمی روح انگیز و دل انگیز بر حریم قلب تنهایم پا نهاده است و دل پریشانم تو را میجوید.

وجودم از درد جانسوزی گداخته است تو تنها موجودی هستی که بعد خدا میپرستم

عاشقتم دخترم...

خدا خسته شدم.....




موضوعات مرتبط: عشقم دخترم

تاريخ : سه‌شنبه ۱۳٩۳/٧/۱٥ | ٦:٠٢ ‎ب.ظ | نویسنده : بابای محدثه | نظرات ()

روزهای زندگی ام مثل برگ از شاخه می افتد و من همچنان در پاییزی غم انگیز تنها راه می رفتم یاد غم های زندگیم سنگینی چهره آیینه دلم را کدر میکرد

شاید این فریاد را با دل خویش میگفتم باید این آیینه را از ظلم رهایی داد. چهره تو، لبخند تو، امیدی تازه در دلم بپا کرده با عشق باید پرده از رخسار این آیینه ها بردارم . بر در و دیوار دلم نام تو را حک کرده ام اما میدانم که تو هرگز نخواهی فهمید که چه احساسی به تو دارم و چگونه از درد دوری تو همانند مار زخمی به خود میپیچم و هیچ راه علاجی برای این درد نمی یابم جز برای این دل رنجورم از خدا خواهان صبر داشته باشم



موضوعات مرتبط: عشقم دخترم

تاريخ : دوشنبه ۱۳٩۳/٧/۱٤ | ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ | نویسنده : بابای محدثه | نظرات ()

         راهی نیست زبانم از تفسیر حقایق خسته است کاش کمی مرا درک میکردی کاش می توانست عاشقم باشد کاش مفهوم بودن را میدانستی

مرا ببخش که حرفهاییم بوی بغض و گریه میدهد شاید بی کسی هایم مرا از تو ربود  ، مرا ببخش که در تنهایی خود غلت میزنم گریه امانم نمیدهد شور و خنده مرا از من ربوده...

مرا ببخش که زیادی تو را دوست داشتم و شبها به یاد تو هزاران بار مردم و زنده شدم ..خدایا خسته ام..

خسته ازتکرارهای بیهوده.. خسته ام از نفسهای عمیق و سرد و مرده..

چه حجمی دارد تنهایی من ... !

حجم تنهایی من قدر رویاهای من زیاد است و طعم تاریکی من طعم خون رگهای من است...بی تو مثل قصه های ناتمامم از منی که بی تو ویران شده هیچ نمانده .. تن تو، تن صمیمی تو نیست من مثل یه آیینه در خود شکستم !

بعد تو هیچ چیز برایم دوست داشتنی نیست بعد تو زندگی برایم به پایان میرسد



موضوعات مرتبط: خسته

تاريخ : دوشنبه ۱۳٩۳/٧/۱٤ | ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ | نویسنده : بابای محدثه | نظرات ()

دوباره مرا صدا کن، دوباره در ذهنت مرا به یاد آور .. اسمم... یادم و نوشته هایم را..

نگاهم کن که مدتی است ندیده ام نگاهت را.. نگاهی که همیشه مرا دگرگون میکرد..نگاه کن، ببین چه ساده شکستم..

به فراموشی سپرده شدم... ببین منم نشسته به زانوی غم... اکنون من تنها، در زمزمه سرد زمستان در آغاز بهاری بی فروغ به یاد تو سکوت میفروشم

آری سکوت میفروشم و لبخند میزنم.. اکنون من در زاویه تاریک زندگی با یاد تو کلمات را بهم گره میزنم و میخندم به تمام آرزوهایم.....

دوست داشتن همیشه گفتن نیست گاهی سکوت است، گاهی نگاه...!!

دیگر نمیگویم دوستت دارم من به وادی سکوت میروم بگذار حرفهای ناگفته آنقدر به صلیب لال شدنی کشیده شوند تا بمیرند !!!

تنها این معما مرا می آزارد چه باید کنم....؟      



موضوعات مرتبط: عاشقتم محدثه

تاريخ : دوشنبه ۱۳٩۳/٧/۱٤ | ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ | نویسنده : بابای محدثه | نظرات ()

لحظه های هستند که هستیم چه تنها، چه در جمع اما خودمان نیستیم ، انگار روحمان می رود همانجا که می خواهد بی صدا بی هیاهو

همان لحظه های که راننده آژانس می گوید رسیدی...

فروشنده میگوید باقی پول را نمی خواهی؟

راننده تاکسی میگوید صدای بوق را نمی شنوی و مادر صدا می کرد حواست کجاست؟

ساعت هایی که

شنیدیم و نفهمیدیم

خواندیم و نفهمیدیم

دیدیم و نفهمیدیم

و تلوزیون خودش خاموش شد آهنگ بار دهم تکرار شد هوا روشن شد تاریک شد چای سرد شد غذا یخ کرد

دریخچال باز ماند و در خانه را قفل نکردیم و نفهمیدیم کی رسیدم خانه

و کی گریه هایمان بند آمد و کی عوض شدیم کی دیگر نترسیدیم از ته دل نخندیدیم و دل نبستیم

و چطور یکباره اینقدر بزرگ شدیم و موهای سرمان سفید و از آرزوهایمان کی گذشتیم و کی دیگر اورا برای همیشه فراموش کردیم

یک لحظه سکوت برای لحظه های که خودمان نیستیم



موضوعات مرتبط: سکوت

تاريخ : چهارشنبه ۱۳٩۳/٧/٩ | ۳:٤۸ ‎ب.ظ | نویسنده : بابای محدثه | نظرات ()

چقدر صدای تیک تاک

ساعت دلخراش
است

وقتی تو

"یک ثانیه"

هم در کنارم نیستی



موضوعات مرتبط: از کجای دلم بگم

تاريخ : دوشنبه ۱۳٩۳/٧/٧ | ۳:٥٤ ‎ب.ظ | نویسنده : بابای محدثه | نظرات ()

ترس دارم از اینکه دوباره وارد زندگی متاهلی بشم همه الان دارن بهم فشار میارن که تا کی قراره مجرد بمونی و کلی از این حرفا

ولی واقعیت امر اینه که خیلی خیلی ترس دارم از زندگی متاهلی می ترسم دوباره همون مشکلات برگردند دوباره دلتنگیا شروع بشه و دوباره اشک ریزان

درسته که آدما فرق می کنن باهم ولی زندگی همون زندگیه و مشکلات همون مشکلات

می ترسم می ترسم از اینکه دوباره برگردم به گذشته دوباره جیغ و داد و فریاد و ....

ای خدا خسته شدم......



موضوعات مرتبط: عاشقتم محدثه

تاريخ : شنبه ۱۳٩۳/٧/٥ | ۱:٠٧ ‎ب.ظ | نویسنده : بابای محدثه | نظرات ()

به چه جرمی من از تو جدا کردن اخه



موضوعات مرتبط: عشقم دخترم

تاريخ : پنجشنبه ۱۳٩۳/٧/۳ | ۱:٠۸ ‎ب.ظ | نویسنده : بابای محدثه | نظرات ()
Online User